وضع آب و هوا انفجار منزل مسکونی انفجار

وضع آب و هوا: انفجار منزل مسکونی انفجار منزل مسکونی نشت گاز کرمان

گت بلاگز اخبار اجتماعی کسی به فکر کودکان باربر نیست , کار ارزان و دردهای گران

به گزارش خبرآنلاین؛ در بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران باید مثل یک دوربین مخفی ساده، پابه پای کودکان باربر بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران رفت و قصه نوشت…

کسی به فکر کودکان باربر نیست , کار ارزان و دردهای گران

کار ارزان و دردهای گران؛ کسی به فکر کودکان باربر نیست

عبارات مهم : ایران

کودکان باربر در بازار به وفور دیده می شوند | کار آنها مصداق دقیق بهره کشی!

به گزارش خبرآنلاین؛ در بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران باید مثل یک دوربین مخفی ساده، پابه پای کودکان باربر بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران رفت و قصه نوشت…

صبح جهت محمود 10 ساله ، نه با صدای زنگ مدرسه و چرت زدن های پشت نیمکت که با صدای باز شدن زنجیر قفل کردم چرخ دستی از حفاظ های آهنیِ اطراف تیمچه ملاعلی در قلب بازار بزرگ پایتخت کشور عزیزمان ایران شروع می شود.

کسی به فکر کودکان باربر نیست , کار ارزان و دردهای گران

از سه سال پیش که پدر کشاورز او از روی بیکاری همراه او و برادرش از کوهدشت (لرستان) راهی پایتخت کشور عزیزمان ایران شدند، هر روز صبح ، همین صحنه ها جهت محمود تکرار شده. ولی خودش می گوید؛ هیچ روزی مثل روز قبل نیس. مثل روزهایی که بازار خلوت است و کمتر باری جابه جا می شود. یا روزهایی که فقط به خاطر نداشتن کاور مخصوص تردد باربرها در بازار، ماموران شهرداری چرخش را گرفته اند و دنبال یک چرخ دسته دوم می چرخد. روزی 10 تا 12 ساعت کار تنها جهت 40 تا 50 هزار تومان. می گفت؛« با این پول، چطور 40 هزار تومن پول کاور بدم ؟ هر بار که چرخم رو می گیرن باید 70- 80 هزار تومن جور کنم تا یه چرخ تازه بخرم. تازه این چرخ ها ارزونه، وای به حال اون چرخ های بزرگتر .»

رویای محمود، بازیگر شدن هست. ولی پای نقش که وسط می آید، می خواهد خودش را بازی کند. با همان چرخ دستی و با همان صبح های تکراری. با همشهری های باربرش، که پخش شده است اند داخل بازار و ظهرها هر گوشه بازار که باشند، تنها چند دقیقه ای جهت ناهار گرد هم جمع می شوند. با برادر بزرگش امیرحسین که مثل کوه پشت سر محمود می ایستد تا هرگز به قول خودش کسی اذیتش کند. با شب هایی که هنگامی که به منزل کوچک ارزش در حوالی دروازه غار می رسد، نای ایستادن ندارد و از زور خستگی سر سفره شام خوابش می برد. محمود زیاد از آنکه حرف بزند، خیره به چشمهایت نگاه می کند. تیز و برّنده و گاه پرسشگر. تکیه کلامش این است :« خب چی کار کنیم ! . کار نکنیم چه کنیم.؟! »

به گزارش خبرآنلاین؛ در بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران باید مثل یک دوربین مخفی ساده، پابه پای کودکان باربر بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران رفت و قصه نوشت…

داستان محمود با کمی سختى ها و آسانى ها زیاد این بار جهت عبدالله 16 ساله تکرار می شود. همان صبح ها ، همان شب ها ولی با زخمی به جا مانده از مهاجرت . راه طولانی که عبدالله دوبار آن را طی کرده . از هرات تا زابل. از زابل تا پایتخت کشور عزیزمان ایران و رفت و برگشتی که با رد مرز شدنش یک بار دیگر تکرار شد.«15 نفر، سوار یه پژو 405 . من با دونفر دیگه تو صندوق عقب بودم، 6ساعت تمام.» هنوز فشارهای چندین ساعت جابه جایی که آخرینش مربوط به 7 ماه پیش است را روی بدنش حس می کند. ولی دردهای سنگین تری هم هست. دردهایی که هر روز تکرار می شوند. گاهی فشار سنگینی بارهایی که جابه جا می کند آنقدر زیاد است که از زور دردهای مفصلی شبها خوابش نمی برد. با این همه عبدالله اصرار دارد که تا زمانی که کودک است توان زیادی جهت کار کردن دارد. « الان که فرزند ایم. زور داریم. کار می کنیم. بعدش مهم نیست.» او همراه برادر و پسرخاله اش و 8 نفر دیگر در یک انبار حوالی ناصرخسرو زندگی می کند . زندگی که نه، زیاد شبیه خوابگاه هست. هیچ کدام از آدمهای این انبار روزها بدون کار نیستند. یکی کارگر ساختمان هست، دیگری نگهبان، آن یکی پاکبان و . عبدالله، که باربر است.

اینجا “باربری” شغل کودکان است!

سرخط این روایت از شلوغی برزخی یک شهر پرسروصدا که این روزها به شدت خاکستری هست، شروع می شود. از جستجویی میان همین شلوغی ها تا رسیدن به ضعیف ترین صداها . از جنس همان صداهایی که روزی فریاد می شوند در گوش جنگ افروزان و سیاست مداران استثمارگر ، در گوش ملل متحد و در گوش همه ما. جهت شنیدن این صداها کافیست مثل یک جستجوگر راهی خیابان ها شوید و لمس کنید صداهایی را که تا پیش از این، فقط از آنها شنیده اید. همین جستجوکردن ها، نگاهتان را از سرچهارراهها و کیسه های پر از زباله روی دوش فرزند ها پرت می کند به دالان های تودرتوی بازار تهران.به بازار پارچه فروشها، سرای شیخ هادی، نوروزخان، به چهارسوق. در بازار بزرگ تهران، تعدادشان آنقدر زیاد است که مورد نیاز نیست دنبالشان بچرخید.

کسی به فکر کودکان باربر نیست , کار ارزان و دردهای گران

نزدیک تر که می شوید، این بار به جای فال و دستمال کاغذی و گل های رنگی در دستان کوچک فرزند ها، رد دستگیره های آهنی چرخ دستی را می بینید. اگر می خواهید خیلی دقیق تر ببینید، به فرزند ها بگویید که کف بین هستید و می خواهید فالشان را بگیرید. کف دستها زبر و زمخت شده است ، جوری که دیگر هیچی نرمی روی پوست حس نمی شود، ولی هنوز خط و خطوط روی دست نشان می دهد اینها دستهای یه کودک 12- 13 ساله هست. نام این «خط عمر» هست. در بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران می توانید ردّ خط عمر خیلی از فرزند ها را بزنید. از “وکیل” کودک 12 ساله افغان که می گفت؛ ازم نپرس چقدر درس خوندم ، چون هنگامی که دست چپ و راستم رو شناختم از افغانستان مستقیم اومدم بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران تا رضای 9 ساله که چون خیلی کوچک هست، اغلب بزرگترها کار را از او می گیرند.

در بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران باید مثل یک دوربین مخفی ساده، پابه پای کودکان باربر بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران رفت و قصه نوشت. از دلخوشی های کوچک (که جهت فرزند های مهاجر خیلی بزرگ است) مثل بازگشت به منزل و آغوش مادر و پدر تا دردهایی که روح را مچاله می کند، مثل روایت نعمت کودک 14 ساله اهل افغانستان که می گفت؛ یک بار در نتیجه حمل بار 50 کیلویی در یک شیب تند، سه روز نتوانست از جایش تکان بخورد. جایی حوالی بازار پارچه فروشها ایستاده و تکیه زده به چرخ دستی، منتظر بار هست. گله می کند که این روزها که اوضاع خرید و فروش بازار خوب نیست، کار آنها هم کساد هست. « کلا روزی 30-40 تومن درمیارم. از 7 صبحم اینجام ولی الان چند وقته اوضاع خوب نیست. من کارای دیگه هم کردم. تو تولیدی کار کردم، مکانیکی رفتم ولی الان یه ساله تو بازارم، غیر از وقتایی که چرخمو می گیرن، تا به حال انقدر بدون کار نشده بودم.»

به گزارش خبرآنلاین؛ در بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران باید مثل یک دوربین مخفی ساده، پابه پای کودکان باربر بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران رفت و قصه نوشت…

چرخ دستی هایی که هم نعمت است و هم مصیبت!

حکایت این چرخ دستی ها حکایت غریبی هست. همه ابزار این فرزند ها جهت کار و حتی تفریح، همین تکه های آهن جوش خورده بهم هست. هنگامی که قرار باشد باری جابه جا شود، همین چرخ دستی ها که اندازه های متفاوت دارند و به نسبت اندازه ارزش قیمت های مختلف، می شوند منبع درآمد و تمام سهم یک خانواده از تقسیم عدالت اجتماعی! . ولی هنگامی که باری جهت جابه جایی نباشد همین چرخ دستی ها می شود “روروئک” فرزند ها که سوارش می شوند و لابه لای آدمها تاب می خورند .

کسی به فکر کودکان باربر نیست , کار ارزان و دردهای گران

با این حال سرگذشت این چرخ دستی ها، چنان که نعمت و سایر کودکان باربر می گویند به این دو حکایت ختم نمی شود.گرفتن چرخ دستی ها از دست فرزند ها هم روایتی است که اغلب کودکان باربر بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران مثل یک کابوس از آن یاد می کنند. واقعیت این است که کودکانی که این چرخ دستی ها را حمل می کنند گرچه در نظر شهروندان یکی هستند، ولی از نظر ماموران شهرداری تفاوتهایی باهم دارند. همین تفاوتها کودکان باربر بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران را به دو گروه تقسیم می کند. آنهایی که کاورهای اجاره ای شهرداری را به تن می کنند و بابتش مبلغی حدود 30 تا 40 هزار تومان(رقم ها تقریبی است) پرداخت می کنند و کودکانی که درآمدشان به اجاره کاور نمی رسد. گروه اول در معرض خطر ضبط شدن چرخهای ارزش به وسیله ماموران شهرداری قرار ندارند و گروه دوم شاید بیش از ۷ تا ۸ بار در سال چرخ دستی هایشان به وسیله ماموران شهرداری ضبط شود. نعمت می گوید: هربار گرفتن این چرخ ها جهت ما ، یعنی روز از نو روزی از نو.

هزینه تهیه چرخ دستی ها(با توجه به اندازه های متفاوت ) رقمی بین 60 تا 130 هزار تومان است . هزینه هایی که چندین باره پرداخت می شوند تا چرخ یک زندگی پرجمعیت به مشکل بچرخد.

زیست کودکان باربر در سایه کار ارزان و دردهای گران

یافتن کودکان باربر گرچه به آسانی امکان پذیر است ولی برقراری ارتباط با آنها اغلب سخت و سخت هست. ساعتهای متوالی کار، مسیر رفت و برگشت جهت جابه جایی بار را به زمانی جهت گپ و گفت های کوتاه بدل می کند. اغلب فرزند ها در ساعات ابتدایی صبح یعنی حوالی 6-7 صبح کارشان را شروع می کنند. خیلی هایشان که مشمول بر مهاجرین افغانستانی ساکن کشور عزیزمان ایران هستند، در محله های اطراف بازار مثل مولوی و شوش و ناصرخسرو زندگی می کنند و گروه دیگری از فرزند ها اعم از کودکان ایرانی که از شهرهای دور و نزدیک جهت کار به پایتخت کشور عزیزمان ایران مهاجرت کرده اند، از جاهای دورتر مثل تهرانسر و بعضی محلات حاشیه ای پایتخت کشور عزیزمان ایران هر روز صبح خودشان را به بازار می رسانند. منزل های اجاره ای کوچک با ماهیانه 300 تا 400 هزار تومان اجاره ،یا اتاقک ها و انبارهای ساختمانی، سرپناه گروهی از فرزند هاست که خانواده هایشان کنارشان نیستند، یا همراه با یکی از اعضای خانواده و دوستان زندگی می کنند. این گروه از کودکان اغلب تنها منبع درآمد خانواده و یا نفر دوم در منابع درآمدی یک خانواده کارگری محسوب می شوند.

آنها که از قدیم ترها به عنوان باربر در بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران مشغول به کار شده است اند می گویند، در سالهای اخیر تعداد کودکان باربر (مهاجر و ایرانی) زیاد شده است هست. اینکه آیا این کودکان سر از بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران درآورده اند ، سوالی است که اغلب کودکان به آن پاسخ های مشابه می دهند. ” ما خیلی کارها رو تجربه کردیم. از کار کردن تو تولیدی پوشاک تا مکانیکی. این کار سخت است ولی اگه بار خوب بهت بخوره ، کم خرج خوبیه.»

یا گروهی دیگر از کودکان که به واسطه از دست دادن شغل پدر به پایتخت کشور عزیزمان ایران مهاجرت کرده اند و به کمک دوست یا آشنایی سر از بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران درآورده اند. مثل محمود که می گفت پدرش هنگامی که از رونق زمین های کشاورزی کوهدشت ناامید شد، بعد از مدتی بیکاری راهی پایتخت کشور عزیزمان ایران شد تا کاری دست وپا کند. حالا پدرش کارگر ساختمان است و محمود و برادرش هم در بازار ، باربری می کنند. ولی دلایل دیگری هم وجود دارد که کودکان را به باربران کوچک بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران تبدیل کرده هست. توانایی جسمانی زیاد جهت کار طولانی مدت ولی ارزان. این کودکان بدون درآمد ثابت و حداقل های بیمه ای و در شرایط سخت ساعتهای متمادی کار می کنند. دردهای عضلانی ناشی از حمل بارهای سنگین، اغلب رفیق روز و شب این کودکان هست. دردهایی که گاه هزینه های سنگین مداوای آن، کودکان و خانواده هایشان را از ادامه درمان منصرف می کند. با یک جمله کلیشه ای ولی دردناک ؛ « فرزند هست. فعلا زورش میرسه.»

حبیب کودک 15 ساله باربر اهل شمال کشور عزیزمان ایران می گوید؛ « کار ما وقت نمیشناسه. گاهی تا 6-7 غروب هستیم و گاهی سه چهار ساعت زیاد هم می مونیم.» با کنار هم قراردادن این حرفها، وقت تقریبی 10 تا 12 ساعت کار جهت هر کدام از این کودکان یعنی اینکه اغلب آنها هیچ اوقات فراغتی جهت خود ندارند. هنگامی که از حبیب پرسیدیم « هنگامی که خونه ای چی کار میکنی؟ گفت؛ خواب! فقط خواب.» فراغت جهت این کودکان یعنی لحظه ای که چشم ها روی واقعیت های تند و تیز زندگی روزانه بسته می شود و تنها جهت چند ساعت از آنها فاصله می گیرد.

در جستجوی امنیت آنسوی مرزها

از حدود 20 نفری که با آنها هم صحبت شدیم، بیش از 80 درصد را کودکان مهاجر افغانستانی تشکیل می دادند و 20 درصد باقیمانده راکودکان ایرانی مهاجری مشمول بر می شدند که عمدتا از شهرهای غربی و شمالی کشور به پایتخت کشور عزیزمان ایران نقل مکان کرده بودند. از مهاجرین عمدتا افغانستانی که علت سفرشان به کشور عزیزمان ایران را بپرسید، تقریبا همگی یک پاسخ دارند. « کار نیست، جنگ هست.» سایه شوم جنگ و بی ثباتی جلوی چشمهای بسیاری از این کودکان شبانه روز رژه می رود. گاهی که تصمیم می گیرند کمی زیاد از پاسخ های کوتاه آری یا نه وارد مکالمه شوند، از همسایه های نادیده ای می گویند که برایشان از خوبی های کار در کشور عزیزمان ایران گفته اند. همین ها بهانه می شود جهت آمدن به ایران. با اینهمه جهت کودکان باربر مهاجر هم امنیت واقعی جایی است که آغوش مادر و مهربانی پدر باشد. جایی که کوچه هایش جهت رفت و آمد آنها تنگ نباشد و صدای غریبه ها مدام توی گوششان نپیچد که کار را به این افغانی نده.! آنها تبعیض را هر روز زندگی می کنند ولی هنگامی که حرف از «آرزو» می زنند، بلافاصله از بازگشت به منزل و دیدن مادر می گویند.

مثل ابراهیم که تک و تنها از افغانستان راهی مرزهای کشور عزیزمان ایران شده است و امروز بدون وجود حتی یک عضو از خانواده، همراه با 8 نفر از دوستانش در یک منزل حوالی بازار پایتخت کشور عزیزمان ایران زندگی می کند. 15ساله است و مطمئن است که زندگی در سالهای آتی هم به همین شکل ادامه خواهد یافت. می گفت هنگامی که خواستم همراه همسایه مان به کشور عزیزمان ایران بیایم، مادرم خیلی گریه کرد ولی خب چه کار میکردم! پدرم که اینجا کارگر ساختمانی بود، به خاطر آسیبی که دید دیگر نتوانست کار کند. خواهر و برادرهایم هم کوچکتر از من بودند، بعد ناچار بودم همراه بقیه بیایم. نه اینکه آنجا کار نباشد، نه! ولی اینجا جنگ نیست. بین حرفهایش از خاطرات تلخ کشته شدن پسرعموهایش در مزار شریف می گفت. از طالبان و حالا داعش. و تعریف او از امنیت ، جایی است که این دو نباشند. نه می داند نیروی کار ارزان چیست و نه از امنیت شغلی چیزی سردرمیآورد. او هر روز تمام این بی عدالتی ها را تجربه می کند تا شاید با جمع کردن زحمت تمام این مشکل ها، ذره ای خوشبختی به خانواده اش هدیه دهد.

برای عبدالله، امیرحسین و محمود و دهها کودک باربر ایرانی هم اوضاع به همین منوال هست. آنها گرچه از جنگ فیزیکی تصویری ندارند ولی جنگ پنهان طبقاتی ، زندگی ارزش را پاره پاره کرده هست. جهت این کودکان زندگی به شکل غریبی واقعی هست. آنقدر واقعی که قدرت تخیل های کودکانه را از آنها گرفته. از همان خیال های دلبرانه که هر کدام مان در کودکی داشتیم و گاهی شاید نقاشی اش می کردیم. ولی اینجا درست در مرکز دارالتجاره تاریخی تهران، خبری از رویاپردازی های کودکانه نیست. هنگامی که از عبدالله پرسیدیم آرزویت چیست؟ گفت نمی دانم آرزو چیست! فقط می دانم باید بیش از اینها کار کنم. آنقدر که دیگر هیچ آرزویی نداشته باشم.

واژه های کلیدی: ایران | بازار | زندگی | فرزند | ایرانی | ایرانی | باربری | کودکان | کودکانه

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : topsblog